تبليغاتX
آپلود سنتر عکس رایگان داستان تكراري
یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب............ کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
هیچی میخوام ببینم تو لینک گودری میاد بالا یا نه.

+ نوشته شده در  90/03/24ساعت 2:54  توسط بهارک همتی  | 

رفتم
+ نوشته شده در  90/02/28ساعت 9:31  توسط بهارک همتی 

سال 78 تو یه همچین روزی من و آقامون اولین جوجه کباب زندگیمون رو با هم نوش جون کردیم. یادش به خیر. چقدر جوون و جاهل بودیم و فکر میکردیم اگر هر دو مون از صدای ابی خوشمون میاد و اگر هر دو مون رنگ مورد علاقه مون آبیه و اگر کفشامون رو واکس نمیزنیم یعنی اوج تفاهم و یعنی ما برای هم ساخته شدیم و خدا با این که نجار نیست در و تخته رو خوب برای هم جور کرده. اصلا خبر نداشتیم که با این که از دو شهر مختلف هستیم این قدر قیافه مون به هم شبیهه. ولی من توی روزای اول ازدواج درس بزرگی فرا گرفتم که البته یه کمی دیر بود و به کارم نمیومد. ما دو تا هر کدوممون تو دانشگاه یه کاپشن زرد داشتیم . وقتی همدیگه رو میدیدم از یکسانی رنگ کاپشن هامون خنده مون میگرفت. وقتی ازدواج کردیم اول رفتیم سراغ کاپشن ها که هر کدوم کاپشن اون یکی رو از نزدیک ببینه. وقتی اونا رو کنار هم گذاشتیم متوجه شدیم که رنگهاشون اصلا شبیه هم نیست. از دور اینجوری فکر میکردیم. مال من در واقع خردلی بود و مال اون هم یه رنگ دیگه. ولی ما همیشه فکر میکردیم وای چقدر سلیقه هامون شبیه همه.

ولی با این حال من مطمئنم که تو انتخابم اشتباه نکردم. چون همیشه این روز که میاد تو قلبم جشن و پایکوبی به پا میشه. خیلی دوستش دارم. (چی رو یا چه فردی رو ؟ )

پ. نون. نبودنم رو میبخشید؟ تو این چند روزی که نبودم صفحه وبلاگم هم باز نمیشد. خیلی داره جفتک میندازه. باید ما هم مثل بقیه از بلاگفا بریم؟

+ نوشته شده در  90/02/27ساعت 20:42  توسط بهارک همتی  | 

منتظرتون هستم ولی ناراحت نیستم که چرا بهم سر نمیزنین. چون میدونم از من بیکارتر تو وبلاگستون پیدا نمیشه که روزی سه تا پست منفجر کنه. پس هر وقت دوست داشتین بیایین. اینو نوشتم چون آمار عذرخواهی وبلاگم داره میره بالا... !!!
+ نوشته شده در  90/02/25ساعت 11:11  توسط بهارک همتی 

گوش کنید لطفا. از بس گوش دادمش دیگه دیفالت مغزم شده. یعنی شب با این آهنگ میخوابم و صبح با این آهنگ پا میشم. تو زحمت نیفتین که اجبارا چیزی بگین: خوب بود... حالا معنیش چی میشه... ای ولله...

شعرش رو توی پست شماره 75 گذاشتم. دوباره نمینویسم. اگر معنی شعرش رو هم خواستید بعدا براتون مینویسم.
امروز پیش مدیر سایت مازند نومه بودیم. به شوخی میگفتن ما خودمون میتونیم فرهنگ مازندرانی رو احیا کنیم. احتیاج نیست یه تبریزی برامون بیاد ادعای فرهنگ دوستی کنه... منم به شوخی گفتم وقتی بیشتر بچه ها تون احساس خودباختگی میکنن و دوست ندارن مارک دهاتی بهشون بخوره باید من بیام هواتون رو داشته باشم که فرهنگتون از بین نره!! یه حرف جالبی زدن. گفتن بچه ها تو این سن همینن. بزرگ تر که شدن و دنیا رو بهتر شناختن برمیگردن به فرهنگ خودشون. مثل روزهای عاشورا که همه مازنی ها میرن زادگاهشون و همین امر باعث شده خونه سازی و بازسازی خونه های قدیمی تو روستا زیاد بشه. اینم حرفیه که قابل احترامه. ما که از خدامونه.
راستی نویسنده این مطلب آقامونه. منم هیچی در مورد آب شدن دل و اینا ندارم که بگم.


+ نوشته شده در  90/02/24ساعت 1:33  توسط بهارک همتی  | 

ما شب ها اینو برای بامداد و خودمون میذاریم و میخوابیم.دلتون آب. از استاد خواهش کردیم برامون امیری بزنه. تا شروع کنه من اجازه گرفتم ضبط کنم. اول این فایل استاد ازم پرسید : ضبط میکنی؟ منم گفتم بله. صدای افراد مبهم میاد. وسط امیری گریزی به طالبا زده میشه که یه کم ریتم داره.
+ نوشته شده در  90/02/24ساعت 1:20  توسط بهارک همتی 

نوروز خوانی

هیزم جمع کرده

بامداد در حال احوالپرسی

دارن کاه رو طناب میکنن

چه خونه ای حیف...

رفته بودیم روستایی در منطقه لفور از توابع سوادکوه که به علت احداث سد خاکی در آینده نزدیک به زیر آب خواهد رفت. به همین منظور برق منطقه قطع است و مردم با وضع بسیار فلاکت باری زندگی میکنند و چون هیچ جوانی در آنجا زندگی نمیکند ، بیچاره پیرمردها و پیرزن ها باید خودشان بروند هیزم جمع کنند و با بدبختی زندگی کنند.دوست آقامون با همکاری یکی از اساتید عکاسی دانشگاه -آقای طاهر پور- و به سفارش صنایع دستی و میراث فرهنگی باید از رسوم روستا عکس تهیه میکردند که برای چاپ کارت پستال ارائه دهند. البته قرار داد را استاد با این سازمان بسته و برای آقای «دوست آقامون» فقط کلی خرج و بدبختی و هماهنگی ماند. و چون هیچ مراسمی در آن روستا اجرا نمیشود ما به عنوان سیاهی لشگر رفتیم لباس پوشیدیم و ژست مراسم گرفتیم و مثلا نوروز خوانی و طبق کشون برای عروس و لال بازی را احرا کردیم و ازمان عکس گرفتند. کلی هم آواز گوش دادیم. مردم فکر میکردند ما مقام مسولی چیزی هستیم و مشکلاتشان را به ما میگفتند و وقتی میگفتیم که ما کاره ای نیستیم صحنه و حرفهایی که بهمان میزدند خیلی دیدنی و شنیدنی بود...
(ادامه مطلب با همون رمزی که خانما دارن)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/02/24ساعت 0:40  توسط بهارک همتی  | 

ته بوردن بوردن مه ره دیر نوونه

دو تا چش ته ره ویمبه سیر نوونه

الهی دو تا چش چاهار بَکِفه

دو تا خفته دو تا بیدار بکفه

زبیده یه دو تا چش ره خو بَیته

دو چش ره بَدیمه مه ره خو بَیته

زبیده ره خو بَیته

دو دستی اَفتو بَیته

بورده چشمه او بیته

مه جان ره اَی تو بَیته

زبیده یه دو تا چِش ره خو بَیته

دو چِش ره بَدیمه مه ره تو بَیته

بی یم شِمه خانه بَزنم کمونچه

که تا پِر هسته از نارنج غنچه

ته منه شازده من ته رعیت وَچه

من و ته نووومبی کاچه به کاچه

زبیده یه دو تا چِش ره خو بَیته

دو چِش ره بَدیمه مه ره تو بَیته

زبیده ره خو بَیته

دو دستی اَفتو بَیته

بورده چشمه او بیته

مه جان ره اَی تو بَیته

زبیده یه دو تا چِش ره خو بَیته

دو چِش ره بَدیمه مه ره تو بَیته

چکارکنم؟ من با حقوق کارمندی میتونم برای آینده بچه هام خونه بخرم که ازمون به ارث بمونه؟ اونا هم باید مثل خودمون تو زندگی زجر بکشن و از همه خواسته هاشون بگذرن تا بتونن یه سر پناه برای خانوده شون جور کنن؟ تازه این در شرایطیه که به فرض بتونن یه همراه خوب و با وفا مثل من و آقامون پیدا کنن که اهل زیر و رو کشی نباشه و نگه این یه قرون مال منه و اون دوزاری مال تو. ما که هر چی داریم میریزیم وسط و دیگه این حرفا بینمون نیست.

دیشب داشتم با همکارم تلفنی صحبت میکردم. صحبت از این شد که پول نداریم و آخر برجه. اون گفت که مزدا3 خریدن و خیلی بدهکارن. من دیگه کم اوردم شدید. گفت که داره برای بچه هاش که الان دوم راهنمایی هستن دو واحد خونه بالای خونه خودشون میسازه و شوهرش بهش کمک نمیکنه و از باباش قرض گرفته و  ... شاخ درآوردم. هیچی به ذهنم نرسید جز اینکه بگم: من دارم رو بچه هام سرمایه گذاری معنوی میکنم. همه اش کلاس موسیقی و تو خونه موسیقی و غیره که بتونن راه خودشون رو پیدا کنن. هرچند که به قول خسرو سینایی به فکر این نباشین که از هنرتون نون در بیارین. هنر زندگی آدمو پر میکنه. نگاه آدم رو عوض میکنه. ولی این حرفا مال جامعه ایه که توش همه چی نرمال باشه و مسکن که اولین نیاز هر آدمیه اولین مشکل نباشه.خوب حالا تکلیف ما چیه؟ من این راه رو انتخاب کردم. به باران دارم یاد میدم که تو زندگی باید به فکر زیبایی ها باشه و از این طریق زندگی کنه. کسی رو مسخره نکنه. با طبیعت مهربون باشه. از روی هنر آدما قضاوت کنه نه از روی ماشین و کفش و کلاهشون. بامداد هم که دیگه خودتون در جریانین. خیلی هنر دوسته!! (الان مامان مانی میاد اینجا رو میخونه حرصش در میاد. آخه بامداد با بچه های کوچیکتر از خودش نمیسازه) کلا اگر لازم بشه بامداد رو ساکت کنیم کافیه براش یه موسیقی شاد مثل محلی های خودمون یا همین رستاک رو بذاریم. بچه حال میکنه. خیلی ساکت یه گوشه میشینه و زل میزنه و گاهی هم دستی تکون میده. فکر کنم تو مهمونی ها باید همین کار رو بکنیم که بچه ی مردم رو نزنه!!

از بحث اصلی دور شدم. نمیدونم برای آینده بچه ها چکار کنم. نمیدونم راهم درسته یا نه. با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمیشه. بیمه عمر و اینا هستیم و دیگر هیچ... همه اش داریم هزینه میکنیم واسه الان بچه ها. ولی دیگران دارن پس انداز میکنن برای آینده بچه هاشون. شاید الان به بچه هاشون سخت بگیرن و از خورد و خوراکشون کم بذارن. ولی همین چیزا... به نظرم نباید در مورد هنر بچه ها صرفه جویی کنیم. میتونیم تو بخشهای دیگه زندگی صرفه جویی کینم که هزینه ها کم بشه. ولی ما از اول صرفه جو بودیم. مثلا همون موقع هم خیلی کم نون حروم میشد. شبا لامپ اضافی خاموش. پول برقمون اومد 4 هزار تومن. پول آب اومد هزار و دویست تومن. هیچ وقت هیچ چیزی رو حروم نمیکنیم. ولی خودتون میدونین زندگی خیلی خرج داره.

من البته باران رو کلاس مزخرفی نمیفرستم. مثلا این کلاسای کشف استعداد و خلاقیت و نقاشی خلاق و داستان نویسی خلاق و غیره. نقاشی رو که از خودم یاد گرفت. خطوطش خیلی رها و دقیقه. داستان نویسی هم که با مطالعه درست میشه نه با کلاس رفتن. استعدادش رو هم که فهمیدیم تو موسیقیه و تو همون بخش دارم هزینه میکنم. آداب معاشرت و خیلی آداب دیگه ی درست زندگی کردن هم با زندگی کردن به دست میاد نه با کلاس رفتن. از نظر اسباب بازی و اینا هم که خیلی کم براش اسباب بازی خریدنی که خلاقیت بچه رو کور کنه میگیرم. همیشه همه چی رو خودمون با چسب و قیچی و مقوا و چوب و کاشی درست میکنیم. خونه مون عین کارگاهه. از انبر دست و آچار ابزار و مواد اولیه... ولی با این حال خیلی به آینده امیدوار نیستم. حوصله آتیش زدن زندگی و مهاجرت رو هم ندارم. چون تخصص نداریم و نه برای درس خوندن و نه برای هیچ کوفت دیگه ای نمیتونیم بریم خارجه. اگر بریم باید زمین هتلا رو پاک کنیم و زیر سالمندان لگن بذاریم. هر چی هست تو مملکت خودمون باید بشه.

پ.نون: حیف نبود شما عزیزان من این کامنت رو نخونید؟ این عزیز من الان یه چهره سر شناس و موفقه. باید رمز موفقیتش رو شما هم میدونستین. البته میدونم که ممکنه ناراحت بشه. ولی هیچ ردی باقی نذاشتم که ناراحتیش کم بشه. ممنون عزیزم که اینقدر به من لطف داری.

مامان بابای من درست راهی که شما دوتا رفتین رو رفتن. با این تفاوت که اون موقع ها من تا 18 سالگی و خواهر برادرم هم تا سنین پایین تر توی شهر ... بودیم و امکانات آموزش جنبی خیلی کم ... .پدرم همیشه هر چی داشت برای جسم و جان ما هزینه می کرد و می کنه. اون هرگز خونه ای زمینی نه برای من و نه برای هیچ کدوم از اون دوتا نخرید. اما عوضش از وقتی کوچولو بودم کتاب قصه گذاشت جلوم. تشویقم کرد دنیا رو ببینم و به جای اینکه تو نخ پسر مسر و این چیز میزا باشم از همون موقع به دنیای بزرگ بزرگ هنر فکر کنم و به سینما و به زبان انگلیسی یاد گرفتن و به سفر رفتن. اونا به من یاد دادن می شه تنها زندگی کرد و پاک بود. می شه هدف داشت و از چاله چوله نترسید. من حالا با اینکه هنوزم خونه مونه و ماشین پاشین ندارم و هر چی در می آرم خرج سفر و سفر و سفر و می کنم اما معتقدم اونا راه درستی رفتن. آیا اگر من حالا خونه ای می داشتم و این دنیا رو نمی داشتم  اوضا بهتر بود؟ نه هرگز!
و ندیدم کسی رو که همه چیزش سر جاش باشه. یعنی درست درست تربیت شده باشه و حساب بانکی پر و پیمون و ملک و پلک و همه چی ... نه ... نه ... این دوتا مقوله نمی تونه کنار هم باشه و اگه باشه خیلی خیلی نادره.
و در ضمن از من می شنوی هرگز و هرگز و هرگز با هیچ همکاری طرح دوستی نریز و از روش زندگیت نگو و نذار از روش زندگیش بگه ... من به هیچ همکاری در دنیا اعتماد ندارم ...
چشمهاتو ببند و نفس عمیق بکش و جوونه های تردید رو بکش و به زندگی فرهنگی و تربیت فرهنگی و نگاه فرهنگیت ادامه بده. آدمها یا به این روش اعتقاد دارن و تشویقت می کنن و یاد ندارن و می زنن توی سرت ... تو نفس عمیقه رو که کشیدی برو فقط برو ... پیروز باشی.
+ نوشته شده در  90/02/21ساعت 9:16  توسط بهارک همتی  | 

- جملاتشان را به "نه" شروع می کنن. مثلا من میگویم: "یه مقاله تو سایت روانشناسی خوندم که میزان لبخند خانمها در روز بیشتر از آقایونه" و اونا می گن:"نه" اتفاقا من مردهای زیادی دیدم که نیششون همیشه بازه "
- زمانی که من نقل قول می کنم به گوینده فحش می دهند. مثلا من می گویم:"نویسنده مقاله گفته بوده که ... "اونا می گن:" دروغ می گه مرتیکه مادر فلان. ..."
- وقتی سوتی های خنده دارم را تعریف می کنم به من تذکر انضباطی، اخلاقی ...می دهند. مثلا من می گم: "بعد من تا پایین پله لیز خوردم.. "و آنها می گن: "خب اشتباه از خودت بود نباید می اومدی لبه "
- در حال راهنمایی مدام هستند و جملاتشان با "شما باید " "شما بهتره"..شروع می شود
با قسمت والد شخصیتشون صحبت می کنند . والدی که تحمل شیطنتهای کودک درون را ندارد و عصبانی می شود و تذکر می دهد وراهنمایی می کند و فکر می کند که جواب تمام سئوالات را می داند.
نباید وارد بازی شان شد، باید بالغ را به کار انداخت و در جواب تمامی آمادگی های آنان برای ادامه( مباحثه)(مجادله)(گفتگو) با لبخند ساکت شد و به چشمانشان نگاه کرد و لذت برد از اینکه نمی توانند این احساس عقل کل بودنشان را ارضا کنند.

.

.

کلا از این آدمها دوری کنید، بیماریشون به شدت مسریه

این جملات گهر بار از گیس طلا هست که حرف دل من بود و خیلی دوست داشتم یه جمع بندی از  بعضی همکارانم داشته باشم که در محضرشون اگر چیزی از دهن آدم در بره این جوریا جواب آدم رو میدن و با آدم همراهی میکنن. مرده شور بعضی همراهیا رو بشوره. خیلی محکم هم بشوره. دستت درد نکنه خانوم گیس طلا.

+ نوشته شده در  90/02/20ساعت 17:38  توسط بهارک همتی  | 

امروز برای اولین بار از نزدیک دیدم که از چوب خشک ناله ای بلند شد که در دلم زار زار گریه کردم. فقط در دلم. چون آنقدر این حس عزیز بود که نمیتوانستم با هیچ کس در میان بگذارمش. وقتی آهنگ امیری به اوج میرود و ناگهان پایین می آید، تنها حسی که دارم فقط و فقط حس سقوط است . دلم میریزد. اولین بار که شنیدمش دلم میخواست فریاد بزنم و بخوانمش. با تمام وجود. ولی این آواز فریاد نیست. فقط سوز است و سوز. حالا کارم شده روز و شب و وقت و بی وقت امیری. نمیدانید چه کرده با دلم. نمیدانید. وقتی پایین می آید ناگهان در جنگل های دلم هوا ابری میشود . ابرهای سیاه که نور خورشید به زور میخواهد از لا به لایش خود را بیرون بکشد و نمیتواند. برعکس همیشه این بار دلم نمیخواهد خودم نوازنده اش باشم. دوست دارم فقط گوش کنم. فقط گوش کنم. فقط گوش کنم. آنقدر نرم تبدیل به طالب میشود که اصلا نمیفهمم. فقط میبینم یک آهو در دامی گیر کرده و به بچه هایش نگاه میکند. چقدر چشمانش شبیه بامداد است. درشت و قهوه ای. انگار میخواهد دستش را دراز کند و دستم را بگیرد. ولی من غرق شده ام. نمیتوانم نگاهم را بالا بیاورم. نمیتوانم. نمیتوانم. مرا بفهمید. خیلی سخت است. کسانی که به شنیدن این آهنگ عادت دارند میتوانند خود را بیرون بکشند. ولی من شنا بلد نیستم و هرگز دوست ندارم شنا یاد بگیرم. دلم نمیخواهد بنوازمش. میخواهم بشنوم و غرق شوم. بروم تا ته دشت. بدوم تا سر کوه... بوی چوبهای سوخته ی اجاق خانه های محلی می آید. مرغ ها برای بچه هایشان دانه ها را با نوکشان بالا و پایین میکنند که آنها ببینند و من دارم همه این ها را از پشت یک پرده میبینم. با چشمانی بسته. دلم میخواهد هی حرف بزنم و هی حرف بزنم. خیلی دورها در دامنه تپه ای چوپانی با گله اش معلوم است. شبیه نقطه های سیاه هستند و چوپان دارد برایشان نی میزند . من صدایش را میشنوم. دارند تند تند آب میخورند...

فردای آن روز: آقامون گفت که باید به داشتن همچین زن و بچه ای افتخار کنه... تو دنیایی که همه دارن ساسی مانکن گوش میدن و موسیقی سنتی و مخصوصا لَله وا رو دهاتی و بی کلاس میدونن این کار ارزشمنده. میدونین الان چی میخوام بگم دیگه... دلتون چی؟ آبـــــــــــ...

[کلیک]

[کلیک]


+ نوشته شده در  90/02/18ساعت 18:51  توسط بهارک همتی  |